امروز يكي از دلگيرترين غروب جمعههاي زندگيام را تجربه كردم! روز خيلي بدي داشتم! با اينكه در جمع دوستان، ساعتها را بهظاهر در خوشي گذراندم، اما نميدانم چرا حس دلتنگي و اندوهي وصف ناپذير، از درون مرا از خوش بودن بازميداشت! بغضي خفه كننده در گلو داشتم كه گويا سر سازگاري نداشت و بيدليل ميخواست حس حناق را به من بچشاند! با پناه بردن به يك مسجد، در گوشهاي از اين شهر بيرحم، توانستم در تاريكي، چند قطرهاي اشك بريزم! كمي آرام شدم اما نميدانم چرا هنوز . . .
پي نوشت:
1- نميخواهم نفردوم(زاپاس) باشم!
2- خدا بهترين پناه است
3- از اين دنياي فاني متنفرم
پي نوشت:
1- نميخواهم نفردوم(زاپاس) باشم!
2- خدا بهترين پناه است
3- از اين دنياي فاني متنفرم
